تبليغاتX
گاهی به آسمان نگاه کن





















گاهی به آسمان نگاه کن

دست نوشته های یک روزنامه نگار

8 شب - راه بازگشت به منزل

سوز سرما ناجوانمردانه به صورتم می خوره .شالم رو محکم میکنم و ادامه میدم.راه خودم رو میرم...راه خودش رو میاد...مثل اینکه یهو تصمیمی گرفته باشه ،راهشو سمت من کج میکنه. انگار که می خواد از بالای پل هوایی پایین رو نگاه کنه همون جا می ایسته!

ضربان قلبم بالا رفته .عضلاتم  آمادۀ هر حرکتیه! یه حسی بهم میگه یه چیزی تو کله اشه. برای اینکه بهش نخورم راهمو تغییر دادم...از کنارش گذشتم ...یهو به کیفم چنگ انداخت و کشید...محکم تر از اون من کشیدم و همزمان صدام بلند کردم تا تک و توک رهگذر روی پل متوجه من بشن، با داد و قال من ،کیف رو ول کرد و رفت...اما خیلی آروم بیخیال...گویی هیچ اتفاقی رخ نداده! دیگران ( تنها پسر جوونی که جلوتر از من بود) فقط نگاه کرد،همین! وقتی بهش نزدیک میشم می پرسه چی شده؟ میگم :هیچی داشتیم باهم گپ می زدیم!!!!شما هم فقط وایسا نگاه کن! 

با توصیفاتی که شنیده بودم ، همیشه بهم توصیه شده بود اگه کیفتو زدن ،ول کن مبادا که بهت تیزی نشون بدن و ...با وجود این همه فردین و ارزش مردی و مردانگی که جامعۀ امروز ما به خودش دیده باید بگم شانس آوردم که با مقاومت من از صرافت  کیفم افتاد .

یه بار دیگه خدای مهربونم بهم گفت:دختر جون، حواسم بهت هست!

پ.ن1: جا داره از فروشندۀ کیفم تشکر کنم ...جنسش خیلی خوب بود، فقط یکم دسته اش پاره شد!

+نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1390ساعت17:25توسط ستاره | |

والا ما در زندگانیمان سوتی بس کم دادیم...یعنی چی بشه که سوتی بدهیم ولی وقتی میاد دیگه آبرو بر باد کن میاد.امشب هم توی این بی وقتی چیزی جز این خاطره به دهنم نرسید که محض روی گل امید بلاگفا بنویسم. ماجرا از این قرار که:

یه شب پسر عمۀ پدرم ،مردی متمول و سن و سال دار به همراه بانوی مکرمه که از قضا خیلی هم رو در بایستی داریم باهاشون ، بعد سالی و ماهی ،جهت صرف شام منزل ما قدم رنجه کردند. بندۀ حقیر هم از هیچ تلاشی در جهت زیبایی و سفره آرایی و خودآرایی و مابقی آرایی ها ...فروگذار نبودم.مشغول چک کردن امور بودیم که چیزی رو ی میز کم و کسر نباشد که ناگاه صدای دق الباب الکترونیکی منزل به گوش رسید از جا جستیم ،پوشش مناسب را روس سر خود مرتب کرده و در حالی که یک لبخند حوالۀ آینه می کردیم،به استقبال میهمانان شتافتیم.با بانوی مکرمه سلام و احوالپرسی و روبوسی به رسم معمول کردیم و یکهو نفهمیدیم که چطور دست پسرعمه پدر  را محکم گرفته و روبوسی می کنیم! یک لحظه به خود آمده ،بدون اینکه کسی رو نگاه کنم با یک ببخشید زیر لبی خود را از صحنه گم و گور کردم!!!

پ.ن۱: اینم از سوتی شب سال نو که محض روی گل امید بلاگفا نوشتیم.

پ.ن ۲: بسه حالا...جمع کنید آن از بناگوش در رفته هایتان را!

 

+نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت0:40توسط ستاره | |

یکی از دلایلی که ترجیح می دادم که حالا حالاها آپ نکنم ،تعلق خاطر ویژه ای هست که به محرم و صاحب این ماه دارم  و دوست داشتم عکس های عاشورام تزیین طاق وبلاگم باشه .امسال یلدا رو در فیسبوک بروز بودم با این حال ،این پست فقط جهت دمیدن روح دمکراسی و مخاطب سالاری (!) و در راستای احترام به نظر 

مخاطب قرار دادم.امیدوارم یلدای امسال برای همتون خاطرۀ خوبی شده باشه.

+نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت18:0توسط ستاره | |